پر مصرفی که به فهرست صفت معروف است 300صفت را برای توصیف شخصیت ارائه می دهند . افرادی که این آزمون را انجام می دهند صفاتی را انتخاب میکنند که آ»ها را بهتر توصیف می کنند . (گوف وهیلبرون،1983)
نه ،ما از شما می خواهیم تمام 300صفت را مرور کنید فقط 30صفت که فهرست شده اند کافی است . کنار صفاتی که در مورد شما مصداق دارند علامت بزنید . اکنون تو صیفی مشروح تر از شخصیت خود در اختیار دارید فراموش نکنید که در آزمون واقعی ،270صفت دیگر برای انتخاب کردن دارید .
چگونه شخصیت شکل می گیرد :
در اینجا نمی خواهیم روی این موضوع تمرکز کنیم که شخصیت شما چگونه است .شما برای آگاه شدن از آن به درس روان شناسی نیاز ندارید .آنچه می خواهیم بررسی کنیم عوامل ونیروهایی هستند که شخصیت شما را شکل می دهند . برای مثال آیا ما با نوع خاصی از شخصیت به دنیا آمده ایم یا آن را از والدین خود یا می گیریم ،آیا شخصیت تحت تأثیر نیروهای ناهشیار قرار دارد وآیا شخصیت بعد از سالهای کودکی ما می تواند تغییر کند . ما می توانیم هریک از این نظریه پردازان را به صورت قطعه های کمک کننده به معمای بزرگ در نظر بگیریم ،وبه همین دلیل است که می خواهیم عقاید آنها را بررسی کنیم با اینکه برخی از مفاهیم آنها دهها سال قدمت دارند . روان شناسان دهمچنان سعی می کنند که این قطعه ها را کنارهم بچینند تا تصویر روشن تر وکاملتر ی را به وجود آورند که توضیح دهد چه چیزی ما را به این صورت که هستیم در‌آورده است .
جایگاه شخصیت در تاریخ روان شناسی :
چون بررسی شخصیت برای شناختن ماهیت انسان بسیار اهمیت دارد ،شاید تصور کنید که همیشه جایگاه برجسته ای را در روان شناسی اشغال کرده است . اما روان شناسان بعد از گذشت زمانی افزون بر نیم قرن از تاریخ روان شناسی به عنوان یک علم ،توجه نسبتاًکمی به شخصیت داشته اند .
روان شناسی به عنوان علمی مستقل وعمدتاًتجربی ،از ترکیب عقاید اقتباس شده از فلسفه وفیزیولوژی به وجود آمد تولد روان شناسی در اواخر قرن نوزدهم در آلمان صورت گرفت وعمدتاًحاصل کار ویلهلم وونت بود که اولین آزمایشگاه روان شناسی را در سال 1879در دانشگاه لایپزیک دایر کرد .
بررسی هشیاری :
علم جدید روان شناسی روی تجزیه کردن تجربه هشیار به اجزای اساسی آن تمرکز کرد . روشهای روان شناسی از شیوه های که در علوم طبیعی استفاده می شد ،الگو گرفتند . به نظر می رسید که شیمی وفیزیک ،اسرار دنیای مادری را با کاهش دادن کل ماده به عناصر اصلی وتجزیه کردن آنها آشکارکرده اند .
اگر امکان شناختن دنیای مادی با تجزیه کردن آن به عناصر وجود داشت پس چرا نتوان ذهن یا دنیای ذهنی را به همین روش برسی کرد ؟
وونت وروان شناسان دیگر زمان وی که به بررسی ماهیت انسان علاقه مند بودند،عمیقاًتحت تأثیر روش علوم طبیعی قرار گرفته وسعی کردند وآن را در بررسی ذهن به اجرا گذارند . چون این پژوهشگران خودرا به روش آزمایشی محدود کردند ،فقط آن فرآیندهای ذهنی را بررسی نمودند که ممکن بود تحت تأثیر محرکهای بیرونی قرار داشته باشند وآزمایشگر بتواند آنها را دستکاری وکنترل کند . در این رویکرد روان شناسی آزمایشی برای موضوع پیچیده وچند وجهی مانند شخصیت جایی وجود نداشت با موضوع یا روشهای علم تازه روان شناسی سازگار نبود .

بررسی رفتار :
در اوایل قرن 20،روان شناس آمریکایی ،جان بی . واتسون در دانشگاه جان هاپکینز واقع در شهر بالتیمور ،ایالت مریلند ،انقلابی را علیه کار ویلهلم وونت راه انداخت .جنبش واتسون که رفتار گرایی نام داشت با تمرکز وونت بر تجربه هشیار مخالف بود . واتسون که بیشتر از وونت خودرا وقف روش علمی کرده بود ،باور داشت که اگر قرار بر این است که روان شناسی علم باشد ،باید فقط روی جنبه های ملموس ماهیت انسان که بتوان آن را دید ،شنید ،ثبت کرد ،واندازه گرفت تمرکز کند . فقط رفتار آشکار –نه هشیاری –می تواند موجه روان شناسی باشد .
واتسون گفت ،هشیاری را نمی توان دید یا روی آن آزمایش کرد . بنابراین هشیاری مانند مفهوم روح فیلسوفان برای علم بی معنی است . روان شناسان فقط باید به چیزی که میتواند ببیند ،دستکاری کنند ،وارزیابی نمایند بپردازند –یعنی ،محرکهای بیرونی وپاسخهای رفتاری آزمودنی به آنها به عقیده واتسون ،هر چیز ی را که درن انسان بعد از ارائه محرک وقبل از اینکه پاسخ داده شود اتفاق بیفتد نمی توان دید . چون فقط می توانیم درباره آن حدس بزنیم ،پس برای علم ارزشی ندارد . رفتار گرایی تصویری ماشینی از انسانهابه صورت ماشین های منظمی که به طور خودکار به محرکهای بیرونی پاسخ می دهند ترسیم می کند . گفته شده است که رفتار گرایان افراد را به صرت نوعی دستگاه سکه ای در نظر می گیرند .محرکهای وارد می شوند وپاسخ های مناسب که از تجربه گذشته‌آموخته شده اند بیرون می ریزند . در این دیدگاه ،شخصیت چیزی بجز انباشت پاسخهای آموخته شده یا نظامهای عادت نیست ،تعریفی که بعد مابی .اف اسکینر ارائه داد. بنابراین رفتار گرایان شخصیت را به‌آنچه که نتوان دید وبه صورت عینی مشاهده کرد تنزل دادند ودر برداشت آنها جایی برای نیروهای هشیار وناهشیار وجود نداشت . با این حال ،نظریه پردازان جدیدتر یادگیری اجتماعی که توجیهات به دست ‌آمده از مدلهای رفتارگرایی واتسون واسیکنر ارائه می دهندمقداری هوشیاری را به شخصیت بازگردانده اند .
اگر واتسون وروان شناسان رفتاری نخستین عقاید ،احساسها وپیچیدگی هایی را کنار گذاشتند ،در این صورت این مفاهیم کجا بودند ؟برای هوشیاری که در هر لحظه که بیدارید آن را تجربه می کنید ،چه اتفاقی افتاد ؟آن نیروهای ناهشیاری که گاهی به نظر می رسد ما را طوری واردار به عمل می کنند که احساس می کنیم کنترلی بر آنها نداریم کجا بودند ؟

مطلب مشابه :  مفهوم بهزیستی روانشناختی

بررسی ناهوشیار:
سومین طرح تحقیق ،طرحی که مستقل از کار وونت وواتسون پدیدار شد ،به آن جنبه های ماهیت انسان پرداخت . زیگموند فروید در آغاز دهه 1890درباره آن جنبه ها تحقیق کرد . فروید ،پزشکی در شهر وین ،کشور اتریش نظام خود را روانکاوی نامید . روانکاوی وروان شناسی اصطلاحات مترادف یا قابل جانشینی نیستند . فروید آموزش روان شناسی ندیده بلکه پزشکی بود که با افراد مبتلا به آشفتگی های هیجانی کار می کرد .
با اینکه فروید به عنوان یک دانشمند آموزش دیده بود ،ولی از روش آزمایشی استفاده نکرد که نظریه شخصیت خود را بر مبنای مشاهده –بالینی بیمارانش ساخت فروید از طریق یک رشته جلسات روان کاوی طولانی ،آنچه را که بیمارانش درباره احساسها وتجربیات گذشته واقعی وخیالی خود به او گفتند به طور خلاق تعبیر کرد . روش او با تحقیق آزمایشگاهی دقیق عناصر تجربه هشیار یا رفتار کاملاًمتفاوت داشت . گروهی از نظریه پردازان شخصیت با الهام گرفتن از رویکردروان کاوی فروید ،برداشتهای منحصر به فردی را خارج از جریان غالب روان شناسی آزمایشی شکل دادند . این نظریه پردازان یا نوروان کاوان روی انسان کامل به صورتی که در دنیای عملی فعالیت می کند تمرکز کردند ،نه روی عناصر رفتار یا واحدهای محرک –پاسخ ،به صورتی که آزمایشگاه روان شناسی بررسی می شدند . این نو روان کاوان وجود نیروهای هشیار وناهوشیار را پذیرفتند در حالی که رفتار گرایان فقط وجود چیزی را که می توانستند ببینند قبول کردند . در نتیجه نخستین نظریه پردازان شخصیت در کار خود حدسی بود وبیشتر به استنباطهایی اتکا می کردند که بر مشاهدات رفتار بیمارانشان استوار بودند .
بررسی علمی شخصیت :
بنابراین می بینیم که روان شناسی تجربی وبررسی رسمی شخصیت که دو سنت جداگانه شروع شدند ،از روشهای متفاوتی استفاده می کنند وهدفهای مختلفی دارند باید اشاره کنیم که روان شناسی تجربی در سالهای شک گیری آن کاملاًشخصیت را نادیده نگرفت –چند جنبه محدود شخصیت بررسی شدند –ولی زمینه تخصصی مجزایی که به شخصیت معروف باشد وجود نداشت .
در اواخر دهه 1930بررسی شخصیت عمدتاًاز طریق مطالعات گوردون آلپورت در دانشگاه هاروارد در روان شناسی آمریکا رسمیت یافت . به دنبال تلاشهای مقدماتی او کتابهای حرفه ای پدیدار شدند ،نشریه هایی دایر شدند .دانشگاههادرسهایی را ارائه دادند وپژوهشهایی به اجرا در آمدند . این فعالیتها خبر از آن می دادند که برخی از زمینه های مورد علاقه روان کاوان ونرروان کاان می توانند وارد روان شناسی شوند . روان شناسان دانشگاهی به این باور رسیدند که امکان برسیعلمی شخصیت وجود دارد . از دهه 1930تا به امروز رویکردهای متعددی برای بررسی شخصیت پدیدار شده اند ما در این کتاب علاوه بر دیدگاههای روان کاوی ورفتاری که در فرق به آنها اشاره شد ،درباره چند دیدگاه دیگر بحث می کنیم . این دیدگاهها عبارتند از رویکرد عمده که معتقداست شخصیت به رشد خود در طول دوران زندگی ما ادامه می دهد ،رویکرد صفت ،که باور دارد قشمت عمده شخصیت ما مورثی است ،رویکرد انسان گرا که بر توانمندیها ،مزیت ها ،آرزوها انسان وتحقق یافتن استعدادما تأکید دارد ورویکرد شناختن که به فعالیتهای ذهنی هشیاری می پردازد .
سرانجام اینکه ،ما کار نظریه پردازانی را بررسی می کنیم که روی موضوعات محدودتر در شخصیت مانند نیاز به پیشرفت ،منبع کنترل ،رفتارهیجان خواهی ،درماندگی آموخته شده در خوش بینی /بدبینی تمرکز کرده اند .
تعریفهای شخصیت :
غالباً وقتی که دیگران وخود را توصیف می کنیم از واژه استفاده نموده وهمگی معتقدیم که می دانیم معنی آن چیست . شاید حق با ما باشد یک روان شناس اظهار داشت که اگر هر وقت که کلمه من را به کار می بریم مقاصد خود را بررسی کنیم می توانیم برداشت خوبی از معنی شخصیت داشته باشیم (آدامز 1954)وقتی که می گویید من در واقع همه چیز را درباره خود جمع بندی می کنید –تمایلات ونفرتها ،ترسها وامتیازات ،توانمندیها وضعفهای خود . واژه من همان چیزی است که شما را به عنوان فرد مجزا از دیگران توصیف می کند .
آن گونه که دیگران ما را در نظر می گیرند :
برای اینکه این واژه را دقیق تر تعریف کنیم می توانیم به منبع آن توجه داشته باشیم . شخصیت از واژه لاتین گرفته شده وبه نقابی اشاره دارد که هنرپیشه ها در نمایش استفاده می کردند . به راحتی می توانیم درک کنیم که چگونه پرسونا (نقاب )به ظاهر بیرونی علنی که به افراد دور وبر خود نشان می دهیم اشاره داشت .
بنابراین براساس ریشه شخصیت ،ممکن است نتیجه بگیریم که شخصیت به ویژگیهای بیرونی وقابل رؤیت ما اشاره دارد،یعنی آن جنبه هایی از ما که دیگران می توانند ببینند در این صورت شخصیت برحسب تأثیری که بر دیگران می گذاریم تعریف خواهد شد –یعنی ،آنچه به نظر می رسد باشیم . یک تعریف شخصیت در واژه نامه ای استاندارد با این استدلال موافق است . طبق تعریف ،شخصیت جنبه قابل رؤیت منش فرد به گونه ای که بر دیگران تأثیر می گذارده است .
اما وقتی که واژه شخصیت را به کار می بریم آیا منظورمان فقط همین است ؟آیا فقط درباره آنچه که بتوانیم ببینیم یا نحوه ای که دیگران به نظر ما می رسند

مطلب مشابه :  تبیینهای خرده فرهنگی از نظر روان شناختی

دسته بندی : آموزش-سریع