شرح کامل قتل فجیع پلنگ + عکس

0 Comments

 ته ریش زبری داره و سبیل می گذارد. روی پیشونی اش چین افتاده و چروک های ریزی رو می شه گوشه چشمش دید. قد و قامتش متوسطه و وقتی دست می دهد، زمختی دست های یه کشاورز کهنه کار حس می شه. عبادی زاده، آدمیه مثل همه آدم های دشت. فرقش اینه که اون در تاریکی سر شب ۱۹ آبان ۱۳۸۹ شخصیت اول داستانی شد که خبرش خیلی زود همه جا پیچید. از روستای «رباط» تربت جام در حاشیه مرز افغانستان بگیر، تا شبکه های ماهواره ای.

عکس های پلنگی که در عمق دشت، روی ارتفاع بیست و چند متری دکل برق فشار قوی مرده بود، به درستیً تکون دهنده بود. هیچکی به درستی نمی دونست چه اتفاقی افتاده و پلنگی که باید در قلمرو خود در کوهپایه باشه، در وسط دشت چه می کنه، اونم روی دکل برق؛ و گمانه زنی ها از همین جا شروع شد. بعضی ها، جنازه پلنگ نر ۴ ساله رو که روی دکل برق از کمر آویزون شده بود، زهر چشم شکارچی ها از محیط بانان تلقی کردن، چه در اون روزا هم ماجرای رویارویی محیطبان ها با شکارچیان، ماجرای پر حادثه ای بود. عده ای هم احتمال دست آموز بودن پلنگ رو مطرح کردن و تا اونجا پیش رفتن که مجلات به کنایه به مسؤولان پارک پردیسان که اون روزا سرگرم تیمار ببرهای روسی بودن، پیشنهاد کردن پرورش دهنده پلنگ رو پیدا کنن و از اون در نگه داری ببرها که مشمشه گرفته بودن، کمک بخوان.

داستان پلنگ تربت جام و مرگ مرموزش اما هیچ وقت روشن نشد، حتی اون وقتی که مسؤولان اداره محیط زیست از دستگیری شکارچی متخلف و جریمه و زندانش خبر دادن. نظر عبادی زاده که در تاریکی سر شب ۱۹ آبان ۱۳۸۹ تفنگ ۵ تیرش رو رو به حیوان وحشی نشونه گرفت، حالا پس از گذشت ۲ سال، واسه اولین بار، در گفت و گو با روزنامه قدس، می خواهد همه ماجرای اون شب رو توضیح بده.

آقای عبادی زاده! می خواهم با دقت ماجرای اون شب رو واسه من و خواننده های روزنامه توضیح بدهی.

باشه، این حرف ها رو که بزنم، برام بد نمی شه؟

نه. بد اون اتفاقی بود که افتاد. شمام که جریمه ات رو پرداخته ای و زندانت رو کشیده ای. فقط می خواهیم بفهمیم اصل ماجرا چی بود؟

راستش، غروب بود که من از سر کار برگشتم به خونه. خسته بودم. کارای سر زمین زیاد بود و حسابی خسته ام کرده بود. ما هم کشاورزیم و هم مالدار(دامدار). گوسفندهایمان توی رمهه و دست چوپان. اون شب رمه، سی ۴۰ کیلومتر پایین تر از داهات، نزدیک چاه موتوری بود که ما به اون می بگیم «چاه بهرامی». من تازه از سر کار به خونه برگشته بودم که چوپان ها زنگ زدن. می گفتن یه حیوان وحشی نزدیک رمهه و همه گوسفندها توی دشت پخش و پلا شدن. زنگ زده بودن که من و چهار، پنج نفر دیگه که صاحب رمه بودیم، بریم کمک شون واسه جمع کردن رمه. هوا داشت تاریک می شد. تا هوا روشن بود باید همه گوسفندها رو جمع می کردیم وگر نه در تاریکی شب، سخت می شه رمه رو جمع کرد.

من از قدیم تفنگ دارم. یه ۵ تیر قدیمی. اینجا مرزه. حالا رو نبینید که منطقه امنیت داره. چند سال قبل از دست اشرار، آسایش نداشتیم. من واسه حفظ زندگی و زن و بچه ام، اسلحه خریدم. اسلحه ام هم مجوز داره. قرآنی (به قرآن قسم) تا حالا یه بار هم اسلحه ام رو به طرف حیوونی نگرفته ام. این همه توی کشت و کارا خرگوش می بینم، حتی یه بار هم نشده که خرگوشی رو بزنم. به چه دلیل حیوان زبون بسته ای رو بکشم؟

اون شب اسلحه ام رو هم برداشتم. چوپان ها گفتن حیوان وحشی به رمه زده من هم ۵ تیرم رو برداشتم. از روستای رباط تا چاه بهرامی، نیم ساعتی با موتور راه س. وقتی رسیدم که هوا تاریک شده بود. چوپان ها، گوسفندها رو هی کرده بودن توی یه تلخ (آبگیر- استخر) که آب نداشت و خالی بود. دیواره های تلخ بلند بود و می شد رمه رو همانجا نگه داشت، اما هنوز نصف رمه توی دشت پخش بود. حیوان که به رمه نزدیک بشه، حتی اگه حمله هم نکنه، گوسفندها می فهمن و وحشت می کنن. گوسفند هم که وحشت کنه، نه سگ می تونه برش گردونه، نه چوپان.

چوپان ها نگفتند چه حیوونی به گله زده؟ اونا ندیده بودن که این حیوان وحشی چیه؟

نه ندیده بودن. حیوان از یه شیار که رد تراکتور بوده، خودشو به رمه نزدیک کرده بود. چوپان ها ندیده بودن. فقط دیده بودن حیوونی توی دشته و رمه داره پخش می شه. سگ ها به حیوان حمله کرده بودن.

اما دشت همیشه و راحت می شه دور و بر رو دید.

بله دشت همیشه، اما رمه ما ۶۰۰ تا گوسفند داره. می دونین وقتی ۶۰۰ تا گوسفند توی دشت پخش می شن، چیجوری می شه؟ دیگه نمی شه هیچ طرفی رو درست دید. من قبلا چند باری رو که گرگ به رمه زده، دیده ام. حیوان وحشی وقتی حمله می کنه که سینه سپر جلو نمی آید. خف می کنه (خمیده خمیده و پنهونی میاد) می تونه پشت هر گوسفندی، گرگ باشه. چیزی دیده نمی شه.

وقتی من رسیدم، هوا تاریک شده بود. سگها با حیوان درگیر شده بودن و فراری اش داده بودن. ما اون سال، چهار تا سگ داشتیم. چوپان ها دیده بودن که حیوان وحشی چیجوری سگ ها رو این طرف و اون طرف پرت می کنه. معلوم بود که حیوان، خیلی قویه. یکی از سگهای ما، چند روز گم بود. از چهار تا سگی که داشتیم، یکی شون خیلی گیرند (قوی و وحشی) بود. همون سگ حیوان رو دنبال کرده بود و می دونست حیوان کجا رفته.

من با یکی از چوپان ها دنبال سگ راه افتادیم. هوا تاریک بود و جایی رو نمی شد دید. سگ جلو می رفت و ما هم دنبالش. چراغ قوه داشتیم و جلوی پای مون رو می دیدیم. شاید هزار متری دویدیم که سگ ایستاد و شروع کرد به سر و صدا کردن. معلوم بود، حیوان همین نزدیکیه. دور و بر ما صاف بود، هر چی چراغ قوه انداختیم، چیزی ندیدیم، اما سگ هی سر و صدا می کرد. باز چراغ قوه انداختیم و دیدم که چشم های حیوان بالای دکل، برق می زند. به عمرم ندیده بودم که حیوونی از دکل بالا بره. حیوان رفته بالای بالای دکل. چشم هاش برق می زد.

بازم نفهمیدی، چه حیوونی به رمه ات زده؟

نه. شب بود و فقط چشمهای حیوان برق می زد.

آقای عبادی زاده! قبول کن که می دونستی پلنگه که به گله ات زده. وقتی از پای دکل چراغ قوه بندازی، هر چقدر هم که هوا تاریک باشه، حتما حیوان دیده می شه. گرگ و کفتار که نمی تونن از جایی بالا برن. من اقرار چوپان ات رو هم که در پرونده ات هست خوندم. اونا خودشون گفته ان که در روشنی روز، دیده ان که پلنگ به رمه زده.

قرآنی من تا قبل از اون، هیچ حیوونی رو نزده بودم. نصف رمه گم بود. ۹۰ تا از گوسفندها، هنوز توی دشت بودن. اگه به رمه می زد، بیچاره می شدیم. من فقط زدمش که بره.

یکی از چوپان ات گفته وقتی با سگ ها حیوان رو تعقیب می کرده، دیده که چیجوری پلنگ در اولین جستی که می زند تا ۲ متری دکل، می پرد و از اون بالا می رود. شما ندیدی حیوان چیجوری از دکل برق بالا رفت؟

ندیدم. من وقتی رسیدم که حیوان تا نوک دکل بالا رفته بود. من فقط چشم هاش رو دیدم که برق می زد. زدم. هر چی تیر داشتم زدم. یه بار هم که تفنگ پیش، گلن گدن کشیدم که فشنگی بیرون پریده بود. این همون فشنگیه که ماموران، صبح، پای دکل پیدا کرده بودن.

تفنگم، ۵ تیر داشت که ۴ تایش به حیوان خورده بود.

نماندی که ببینی چه می شه؟

نه، نماندم. برگشتم که رمه رو جمع و جور کنیم. اون شب تا چند ساعت، همه دشت دور و بر رو گشتیم تا گوسفندها رو جمع کردیم. ما، مالداریم. مال مون، همه زندگی مونه. مجبوریم به خاطرش، هر کاری بکنیم.

اسم اداره حفاظت محیط زیست رو تا حالا شنید؟

نه تا قبل از این ماجرا، بعدش به چه دلیل. طرف شکایت ازم، همین اداره محیط زیست بود.

چیزی از قوانین شکار می دانی؟

نه .

اما شما اسلحه داشتی و واسه اسلحه ات مجوز گرفته بودی، وقتی به شما مجوز می دادن، کسی چیزی از قوانین شکار، به شما نگفت؟

نه .

گوسفندهایت بیمه بودن؟

بله. بیمه بودن.

بیمه که خسارتت رو می داد. تازه اداره محیط زیست هم خسارت حمله حیوان وحشی به رمها رو می پردازه.

نه آقا، فقط حرفش رو می زنند. وقتی می خواهند پول بگیرن که حرفی نیس و راحت کارا انجام می شه، اما وقتی می خواهند پول بدن، همه جوره شرط می گذارن. می می گن حیوان باید در جای مطمئنی نگهداری شه. وسط دشت، جای مطمئن کجاس؟ نمی شه که فرسخ به فرسخ، آغل زد واسه حیوان. می می گن پلاک حیوان رو بیار. وقتی گرگ به گله می زند و گوسفندی رو می برد، پلاکش رو هم می برد. من از کجا پلاک بیارم؟

کسی از رمه دارها، تا حالا از اداره حفاظت محیط زیست، خسارت گرفته؟

شاید یکی دو نفری گرفته باشن. کسی از این چیزها، خبر نداره.

، پلنگ رو زدی، گله رو هم جمع کردی. بعد چی شد؟

اون شب که اتفاقی نیفتاد، بعداً معلوم شد، پلنگ همانجا روی دکل مرده. وقتی من زدمش، بالای بالای دکل بود. بعد مثل اینکه حیوان بی رمق شده و پایین افتاده بود، اما به میله های دکل گیر کرده بود.

خودت هم اومدی که حیوان رو ببینی؟

نه. شلوغ شده بود. همه جا حرفش بود. مامورها اومده بودن. ترسیده بودم. رفتم سر کشت و کارامون و دیگه به داهات نیومدم.

سه ماه خودمو گم و گور کردم. اما خبر داشتم که از اداره آگاهی اومده ان و از خیلیا بازجویی کردن. اصلا فکر نمی کردم، کار اون شبم این قدر دنباله داشته باشه. اسلحه ای رو که از اون شلیک شده بود، شناسایی کرده بودن. می دونستن ۵ تیر بوده. دنبالش می گشتن. آخرش خسته شدم، آمدم و خودمو معرفی کردم.

چیجوری شد که خودتو معرفی کردی؟

راستش شنیدم که همسایه مون رو گرفتن. دلم نیومد کس دیگه ای به خاطر کاری که من انجام داده ام، گرفتار شه. آمدم و خودمو معرفی کردم. دادگاهی شدم. ۲ روز، رفتم زندان و یه میلیون و ۶۰۰ هزار تومن جریمه دادم.

حالا پشیمون هستی که اون شب به پلنگ روی دکل شلیک کردی؟

چیجوری پشیمون نباشم؟ زندان رفته ام. جریمه داده ام. تازه خبرش همه جا پیچیده. مشهور شده ام. منی که حتی یه بار هم به عمرم شکار نکرده ام، معروف شده ام که حیوونی رو، اونم به این وضع، کشته ام. چیجوری پشیمون نباشم؟ ما، زندگی مون، زندگی مالداریه. کشاورزیم. کاری به این کارا نداریم. ما رو چه به شکار؟

باشگاه خبرنگاران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *