در سالایی که نبود بارها از خودمون سؤال کردیم که یهو کجا رفت. شهره لرستانی به چه دلیل دیگه بازی نمی کنه؟ اصلا کجاس این دختر جوون و زیبای سریالای «آپارتمون» و «امام علی». «کو لیلی» فیلم نورانی لیلی با منه؟ این یه علامت سئوال بزرگ بود. سؤالی که یه راز بزرگ در خود داشت.

lorestani

در سالایی که نبود بارها از خودمون سؤال کردیم که یهو کجا رفت. شهره لرستانی به چه دلیل دیگه بازی نمی کنه؟ اصلا کجاس این دختر جوون و زیبای سریالای «آپارتمون» و «امام علی». «کو لیلی» فیلم نورانی لیلی با منه؟ این یه علامت سئوال بزرگ بود. سؤالی که یه راز بزرگ در خود داشت. رازی که ما از اون بی خبر بودیم و این بی خبری باعث شد یواش یواش اون رو به صندوقچه خاطرات بسپاریم. اما این پایان کار نبود. شهره لرستانی دوباره برگشت. این بار با هیئتی تازه که اثر عبور غمبار زمان در اون مشخص بود. ، باید جشن می گرفتیم و البته اون هم با حضور در کارای طنز به این لبخند دامن می زد. اما اون راز بازم در جای خود باقی بود. رازی که واسه اولین بار در این بخش تازه از مجله پردیس بر زبون شهره لرستانی میاد.

کودکی

بابام قاضی دادگستری و مادرم معلم بود. شاید دیدن مادری که هر روز شال و کلاه می کرد و سر کار می رفت، باعث شد تصویری که از زن تو ذهن کودکانه من و آبجی بزرگم شکل گرفت، تصویر زنی شاغل باشه. اصلا فکر نمی کردیم چیزی به اسم زن خونه دار هم وجود داشته باشه.

در همون بازی های کودکانه هر کدوم کاری رو انتخاب کرده بودیم، انگار جنم بعضی کارا از همون زمان در خونمون بود و امواج نامرئی تقدیر ما رو به سمت شون هدایت می کرد. من از پنج سالگی دوست داشتم نمایش اجرا کنم و در همون عوالم بچگی، بدون اینکه بدونم اسم این کار کارگردانیه، نمایش های کودکانه ام رو خودم کارگردانی می کردم. در خونه مون پرده ای اتاق نشیمن رو از پذیرایی جدا می کرد. من همه رو جلوی این پرده به صف می نشاندم و با صدای بلند اعلام می کردم: ساکت باشین. کارگردان شهره اجرا می کنه.

بعد پرده رو کنار می کشیدم و شروع به اجرا می کردم. اجراهایم هم خیلی ساده بود، ادای هر کسی رو در می آوردم، از اعضای خونواده تا برنامه های روز تلویزیون و شخصیت های روز، تقلید صدا می کردم، جوک می گفتم و… ما اصالتا لر هستیم، البته ما تو تهران به دنیا اومدیم و بعد هم به خاطر شغل بابام مرتب از این شهر به اون شهر می رفتیم. این وسط چند سالی در همدان ساکن شدیم و به نسبت شهرهای دیگه بیشتر ماندیم. شهره و پرده نمایش هم از این شهر به اون شهر می رفتن. قاطعانه از همون کودکی عزممو جزم کردم کارگردان بشم.

قهرمون دوران کودکی ام چارلی چاپلین بود. نام خانوادگی ما در اصل صالحی لرستانیه. وقتی مدرسه رفتم، به تقلید از چاپلین (که چارلز اسپنسر چاپلین رو مخفف کرده بود) من هم اسمم رو کوتاه کردم به شهره لرستانی و صالحی رو حذف کردم.طنز رو دوست داشتم. همه هم منو به طنازی می شناختند و مجلس گرم کن و اسباب شوخی و خنده محفل های خانوادگی بودم.

همدان خیلی سرد بود. یکی از این بخاری نفتی های قدیمی بزرگ داشتیم. من ساعت ها پشت اون قایم می شدم و در سکوت حرف های همه رو یادداشت می کردم. بدون این که بدونم، دیالوگ نویسی رو تجربه می کردم. بعد از مخفیگاهم بیرون می آمدم و می گفتم ساکت، ساکت… و تعریف می کردم هر کسی چه گفته بود. یکی از تفریحات من و داداش کوچکم در تابستون ها که مدرسه نداشتیم، این بود که با بابام به دادگستری می رفتیم. وقتی مراجعین می اومدن، زیر میز پدر مخفی می شدیم و یواشکی اونا رو از لای ترک میز زیر نظر گرفته و به حرف هاشون گوش می دادیم. عشق ما دعواهای زن و شوهری بود.

هیچ وقت یادم نمی رود روزی مردی با همسرش وارد اتاق بابام شدن. مرد به محض ورود دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت آقای قاضی من دارم از دست این زن می میرم.این زن منو کشته. بعد یهو کف اتاق به حالت غش افتاد و گفت من دیگه زنده نیستم! زن که این صحنه رو دید با عصبانیت شروع کرد به کتک زدن مرد و داد و هوار که مرتیکه دروغگو، بلند شو و نمایش بازی نکن. مرد هم از جاش پرید و گفت: ببینین آقای قاضی من راست می گویم و خودتون ببینین که این زن با من چه رفتاری می کنه. واقعا صحنه جالبی بود. انگار اجرای زنده نمایشی رو جلوی چشم ام می دیدم. این صحنه ها خاطرات تابستون های ما بود.

دوران نوجوونی و جوونی

همیشه گروه تئاتر مدرسه با من بود. از نوشتن و به وجود آوردن لذت می بردم. اون اوایل که بلد نبودم بنویسم حفظ می کردم. نمایشنامه نویسی که بلد نبودم، اما قصه هایی مثل نمایشنامه می نوشتم و با گروه تئاترمان اجرا می کردم. کمی بزرگ تر که شدیم، بابام بازپرس ارشد همدان شد. اون موقع سینما رفتن خیلی باب بود. همدان هم چند سالن سینما داشت. هر کدوم هر هفته یه یا حتی چند فیلم جدید می آوردن. همیشه هم با هم اختلاف و درگیری داشتن و گذرشون به بازپرس ارشد زیاد می افتاد. به خاطر همین خیلی هوای بابام رو داشتن و هر شب ما رو واسه تماشای فیلمی جدید دعوت می کردن! من هم عاشقانه تموم فیلم ها رو چندین بار می دیدم. روزای خاطره انگیزی بود.

سال ۶۴ به تهران برگشتیم. من دیپلم گرفتم و بدون این دست اون دست کردن وارد دانشگاه هنر شدم. سال عجیب و غریبی بود. من چند کار رو با هم انجام دادم، تایید و دیپلمم رو در بالاترین درجه بمباران های جنگ گرفتم و در دانشگاه قبول شدم. در حالی که مردم همه در حال فرار بودن و صدای آژیر خطر تبدیل به موسیقی متن زندگی تک تک مون شده بود. طنز عجیبی بود، من زیر نور چراغ داشبورد ماشین در جاده فشم فلسفه و منطق می خوندم، اگر همه چیز در دنیای دور و برم غیر منطقی بود. در همین حال و هوا شدم دانشجوی رشته کارگردانی و بازیگری دانشکده هنرهای نمایشی. در همون ترم های اول که بیشتر درس هامون عمومی بود، من غرق تئاتر شدم و ۱۷ نمایش رو به کارگردانی خودم روی صحنه بردم. کم کم شروع به بازی کردم و توجه ها بیشتر به بازی ام جلب شد و پیشنهاد پشت پیشنهاد از راه رسید. با محمد رحمانیان، مهتاب نصیرپور، علی دهکردی و خیلی های دیگه هم دوره بودیم. شروع به بازی در تلویزیون و سینما کردم، کارایی مثل سریال «عبور به خیر» و… اما اولین کار جدی ام که خیلی دیده شد، سریال «آپارتمون» بود. اواسط دهه هفتاد بود. جنگ تموم شده ودوران اصلاحات هم رو به پایان بود و فضای جامعه داشت بازتر می شد. من هم دیگه ده سالی بود به عنوان بازیگر شناخته شده بودم.

اما آپارتمون نقطه بالاترین درجه کارم بود. بعد نوبت به «امام علی(ع)» و «لیلی با منه» و… رسید تا دیگه به طور کامل به عنوان بازیگری جدی ثبت شوم، در حالی که همیشه ذوق و شوق کارگردانی داشتم.

پرتگاه

شاید عجیب به نظر برسه، اما اون روزا با این که در بالاترین درجه معروفیت و موفقیت بودم، از هیچ چیز راضی نبودم و دنبال چیز دیگری بودم.

دنبال چیزی مهم تر. هیچ وقت از جایی که بودم احساس رضایت نداشتم. الان هم همین جوره. این اخلاق شخصی منه. همیشه فکر می کنم هر جایی که هستم می تونستم یه پله بالاتر باشم. اون قدر به خودم سخت می گیرم که بعضی وقتا دوستان نزدیکم می می گن بابا ول کن، همین جایی که تو الان هستی، آرزوی خیلی هاست. اما من اسیر کمال گرایی بودم و هستم که خیلی باعث اذیت و آسیبم در زندگی شده و دامنه عوارضش در زندگی و کارم میشه دید. شاید همین باعث شد یه دفعه رفتم و در چشم مخاطبانم گم و به قول دوستی در نیمه نامرئی ماه مخفی شدم. البته من همیشه حتی زمان هایی که از جمع کنار می کشم، مشغول کار و نوشتن هستم. وقتی کار می کنم، احساس خوشبختی می کنم. انگار احساس خوشبختی من با کار گره خورده. وقتی کار می کنم و اثری رو خلق می کنم، خوشبختم وگرنه احساس رکود و پوچی می کنم.

شهره لرستانی در بیست و هفت سالگی اون قدر سرخوش و خوشحال بود که حواسش به دور و برش نبود و یه روز با سر به زمین خورد. شهره لرستانی در بیست و هفت سالگی عاشق شد و در عشق شکست خورد. همه چیز خیلی ساده شروع شد، طوری که وقتی امروز بهش نگاه می کنم، باورم نمی شه اتفاقی به این سادگی که ساده تر از اونم قابل حل بود و می تونستم از اون بگذرم، زندگی ام رو از این رو به اون رو کرد.

داستانی ساده و یه خطی بود. دختری جوون از مردی که با اون فرق سنی قابل توجه ای داشت خوشش اومد و به هزار و یه دلیل به اون نرسید.

اما اون موقع این داستان ساده و یه خطی برام اتفاقی بسیار بزرگ و سهمگین بود و باعث شد احساس شکستی بزرگ بکنم. موج غم منو در خود غرق کرد و به دامن افسردگی پناه بردم. احساس کردم همه چیز رو باختم و پا پس کشیدم. در سکوت رفتم. احساس کردم من نباید حرفی بزنم. شاید یه علتش این بود که من نوجوونی ام رو دیر و در جوونی تجربه کردم.

نگرانی میانسالی

همیشه نگرانی میانسالی و پیری رو داشتم. از زمان خونه پیشکسوتان همیشه قهرمون های ذهن من پیرها بودن . از کودکی هروقت مادر بزرگم به منزل مون می اومد، احساس می کردم دیگه خونه امنه و همه چیز درست می شه. با این که کاری از دستش بر نمی اومد. مردی که عاشقش بودم، سیزده سال ازم بزرگ تر بود، شاید هم به خاطر اونه که قهرمون های ذهن من همیشه میانسال ها هستن. قهرمون فیلمنامه ام همیشه میانسال ها هستن. عاشق بچه ها هستم، اما پزشکان گفتن به خاطر وسعت مریضی ام هیچوقت نمی توانم بچه دار بشم. الان تعدادی بچه گربه دارم که سرم رو با اون ها گرم می کنم. با خودم فکر می کنم هیچ فرقی بین بچه من و اون بچه ای که در زاهدان یا در بلوچستانه، نیس و اگه بتونم یه کار موندگار به وجود بیارم، ممکنه به درد اون بچه هم بخوره و همه چیز رو به شرط این کردم که چیزی واسه آدم ها به وجود بیارم که براشون موندگار باشه. به ازدواج فکر نمی کنم، مگه این که واقعا یه موقعیت خاصی یه دفعه پیش بیاد. البته واقعا نمی خواهم، چون عشق با آدم کاری مثل حبس ابد می کنه. من لر هستم و ما لرها ازدواج رو بسیار مقدس می دانیم، یعنی به این راحتی نیس که اگه نشد طلاق می گیرم. ما یا ازدواج نمی کنیم یا اگه ازدواج کردیم، دیگه ول نمی کنیم. ما از اون هایی نیستیم که خیلی راحت یه زندگی رو رها کنیم و به هر شکلی شده سر اون زندگی می ایستیم. من الان به یه نسل عاشق شده ام، به جوانان هامون، به بچه هامون و دلم می خواهد واسه اونا کاری بکنم، دلم می خواهد به گونه ای واسه نسل جدید تاثیر گذار باشم.

خوشبختی

از واسه این که پدر و مادر خوبی دارم، آبجی و داداش خوبی دارم. خونواده و دوستان خوب و باارزشی دارم، درسی خونده ام، کاری دارم که براش تلاش می کنم و… خودمو آدم خوشبختی می دانم. از این واسه ها می توانم در شاخه های موفقیت نمره قبولی رو بگیرم، پس شرایط خوبه ولی تا اون چه که از نظر خودم کماله، خیلی فاصله دارم و این رو نمی تونم رد کنم.یه دوره ای در بالاترین درجه موفقیت بودم و یه دوره ای به پایین کشیده شدم و دوباره خودمو بازآفرینی کردم و برگشتم و حالا دارم خیز بلند برمی دارم. برام دعا کنین، من سرد و گرم چشیده این حرفه هستم و در این کار مو سفید کرده ام. شاید به نظر بیاد ۴۵ سال هنوز سن مو سفیدی و پیری نیس اما من بروشور یکی از کار ام رو این جور شروع کرده بودم هزار سال پیش اون زمان که هزار سال جوون تر بودم… بعضی وقتا احساس می کنم هزار ساله ام. در زندگی امروز واسه رسیدن به خوشبختی کمک های زیادی هست. من هفت سال دوره های روانشناسی رفتم، کلاس های جور واجور. هر جا هر دوره و کلاسی بود شرکت می کردم. همین چند وقت پیش در دوره هوش عاطفی شرکت کردم. به هر حال این فضاها و آموزش ها ما رو به جامعه نزدیک تر و کمک می کنن بهتر زندگی کنیم. می می گن چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا.

ترس از تنهایی

تنهایی بزرگترین ترس زندگی منه. خدا رو شکر پدر و مادرم هستن و با هم تو یه ساختمون به فاصله یه طبقه زندگی می کنیم. با این همه همیشه به تنهایی فکر می کنم و از اون می ترسم. به هر حال شاید من که ازدواج نکردم و فرزندی ندارم، روزی می رسد که تنها می شم. اما تلاش می کنم به اون روز تلخ فکر نکنم. در آخر به قول اون نویسنده بزرگ دیر یا زود هر کدوم از ما با تلخ ترین روز زندگی مون مواجه می شیم. تلاش می کنم به بزرگ ترین شادی زندگی ام که خوشحالی دیگرونه فکر کنم. بعضی وقتا آرامش و شادی می تونه تنهایی رو از آدم دور کنه. آرامش هم در اینه که کسی رو اذیت نکرده باشی و مردم ازت راضی باشن و وجدانت آروم باشه.

تولدی دوباره

روزای بعد فقط به این فکر می کردم که در این هشت سال چه اتفاقی واسه من افتاده. پیله ای که دور خود تنیده بودم پاره شده و نقابی که پشتش مخفی شده بودم، شکسته بود. احساس خلأ بزرگی در زندگی می کردم. به روانشناس پناه بردم و دکترم کمکم کرد. اون گفت باید برگردی به زندگی که به اون تعلق داری. باید کاری رو که دوست داری و بلد هستی دوباره شروع کنی. در اون هشت سال بارها خواب دیده بودم که دارم بازی می کنم، اما هیچ وقت در واقعیت سراغش نرفته بودم. چهل کیلو چاق شده بودم و اعتماد به نفسم کم شده بود. با همکاران سابقم تماس گرفتم و به همه اعلام کردم من برگشتم. ۲ سال، سر کارای جور واجور رفتم و به همه سلام کردم. خودم اسم اون ۲ سال رو گذاشتم، «سال های سلام»! روزای خوب و در عین حال سختی بود.

عادت کرده بودم مشکلات خودمو پشت مشکلات و دردهای پیران خونه پیشکسوتان مخفی کنم و حالا مشکلاتم لخت و برهنه بدون هیچ محافظی در مقابلم قرار داشتن. اولین کارم وقتی برگشتم سریال «فرار بزرگ» به کارگردانی محمد حسین لطیفی بود. چون چاق شده بودم، تقریبا فقط نقش های طنز بهم پیشنهاد می شد. من و مرجانه گلچین دو ستاره دهه شصت بودیم که هر دو به دلایلی شخصی یه مدت از کار دور ماندیم و وقتی برگشتیم، دیگه فقط نقش های طنز به ما پیشنهاد شد و هنرپیشه ثابت کارای طنز شدیم. در همین سال ها مدیران عوض شدن و خونه پیشکسوتان تعطیل شد. پس من دیگه به طور کامل به بازیگری برگشتم. اوایل کمی سختم بود، اما خدا رو شکر سر هر کاری رفتم، جوون ها حرمتم رو نگه می داشتن. این که خودم باید خودمو معرفی می کردم، کمی سختم بود. اما با خودم گفتم این خسارت و هزینه ایه که باید واسه سال هایی که از دست دادی بپردازی. در این سال ها هیچ وقت حتی یه لحظه ناامید نشدم، فقط بعضی وقتا دلم می سوخت و با خودم فکر می کردم حیف توست که این نقش های کوتاه و ساده رو بازی می کنی، اما واسه برگشت دوباره لازم بود.

عکس العمل مردم هم به من روحیه می داد. اونا منو فراموش نکرده بودن و از برگشتم استقبال کردن. فقط همه با تعجب می پرسیدن به چه دلیل اینقدر چاق شدی؟!

تلنگر

اون موقع که خونه پیشکسوتان بودم، همه اطرافیانم دوستم داشتن و من از اونا انرژی مثبت می گرفتم و به گونه ای در مهر و عشق اونا غوطه می خوردم. این طور نبود که من کارایی انجام بدهم و اون ها ازم تشکر کنن. علاقه و بیان محبت شون به خاطر خودم بود و من از اونا انرژی مثبت می گرفتم. اول فقط واسه این بود که یه جایی رو به وجود بیارم تا سرم رو گرم کنم، ولی بعد غرق شدم و دیگه خودمو به طور کامل از یاد بردم تا یه شب اتفاق عجیب و تکون دهنده ای افتاد.هر وقت خبرنگاران، دوستان و آشنایان پیش مون می اومدن، دفتر تلفن شون رو قرض می گرفتم تا نگاهی بندازم و ببینم کسی رو از قلم نینداخته و فراموش نکرده باشم. یادم هست شب بود همه رفته بودن و من و نگهبان ساختمون، تنها بودیم. باران شدیدی می بارید. دفتر تلفن یکی از دوستان خبرنگار رو مثل همیشه قرض گرفته بودم و داشتم ورق می زدم تا به حرف

« ل» رسیدم. چشمم به اسم لرستانی افتاد. چند ثانیه با خودم فکر کردم شهره لرستانی کی بود؟ با خودم فکر کردم چقدر اسمش آشناست. یهو قلبم از تپش ایستاد. انگار یه سطل آب سرد روی سرم خالی کرده باشن. نفسم بند اومد و شوکه شدم. باورم نمی شد، خودمو از یاد برده بودم. اون قدر از خودم دور شده بودم که دیگه خودمو نمی شناختم. سیل اشک بی اختیار از چشمانم جاری شد. نگهبان که صدای گریه و زاری منو شنیده بود، با وحشت اومد و پرسید چه شده؟ من که هل کرده بودم، گفتم چیزی نیس کسی فوت کرده ، منو تنها بگذار. بعد رفتم توی تراس و زیر باران هوار می زدم و گریه می کردم. بغض چندین و چند ساله ام ترکیده بود. شب که به خونه برمی گشتم در شیشه مغازه ای به خودم نگاه کردم و احساس کردم این زن چاق و شکسته رو نمی شناسم و رد پایی از اون دختر جوون و سرحال گذشته در اون نمی بینم.

در میان غم ها…

دیگه هیچ وقت نه عاشق شدم و نه هیچ کس برام در زندگی جای اون رو پر کرد. حالم خوب نبود و این خوب نبودن به همه چیز سرایت کرد. نوشته ها و قصه ام هم طعم تلخی داشتن.ناخودآگاه به سمت آدم هایی تمایل پیدا کردم که مثل خودم غم داشتن و حال شون خوب نبود. طرح خونه پیشکسوتان رو عملی کردم، خونه ای واسه مردمانی پیر، تنها، معلول، ملول، مهجور و محروم. اوایل خیلی پیشنهاد بازی بهم می شد، اما همه رو با جدیت رد می کردم و دلبسته خونه پر غم و رنجم شده بودم. طنز تلخیه، نود و نه درصد آشنایان و معاشران اون سال های من امروز از دنیا رفته ان. کارمند سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران بودم. تموم ساعات بیکاری ام رو سرگرم رسیدگی و تر و خشک کردن اعضای خونه پیشکسوتان بودم. مادرم منو فلورانس نایتینگر صدا می کرد. هر روز شال و کلاه می کردم و دنبال حل مشکل یه نفر راه می افتادم. آبجی و برادرم ازدواج کردن و دنبال زندگی خودشون رفتن. دختری جوون بودم و جامعه و خونواده توقع داشتن، ازدواج کنم و مادر بشم؛ البته خونواده چون فرهنگی بودن، خیلی اذیتم نمی کردن و سخت نمی گرفتن. اما به هر حال من راه متفاوت خودمو رفتم.

ماجراهای من و چاقی

وقتی من بازیگری رو دوباره شروع کردم، روانشناسم به من گفت به هیچ چیز فکر نکن و فقط دوباره کارت رو شروع کن. از طرفی این طور نبوده که من اصلا به مسئله چاقی ام فکر نکنم و بی خیال باشم. منتها چون من مریضی ای دارم که عامل اصلی چاقی امه، اول باید مریضی ام رو کنترل و درمان کنم و بعد شروع به رژیم یا هر اقدام دیگری واسه لاغری بکنم. شاید باورتون نشه من لب به شکلات و شیرینی و این چیزها نمی زنم. من مشکل هیپوتیروئید دارم که یه قسمت داخل هیپوفیزم بد عمل می کنه. الان تحت درمان هستم. منتهی همه می می گن این یه مشکل داخلی و روحیه و واکنشی به غم ها و مشکلات زندگی ات بوده. حالا انشاءالله برنامه هایی واسه آینده دارم. در آخر از شنبه ای شروع می کنم!

در حاشیه

*  اگه شما بخواین به یه دوره تاریخی برگردین چه وقتی رو انتخاب می کنین؟

من همیشه به این موضوع فکر کرده ام. من برمی گردم به اون دوره که درویش خان سه تار و تار می زد و قمرالملوک وزیری بود و…

*  اوایل پهلوی می شه؟

بله به اون زمان ها برمی گردم و جای خودمو پیدا می کنم.

*  در بین چهره هایی که در قید زندگی هستن تاثیر گذار ترین شخصیت زندگی شما کیست؟

من لئو بوسکالیو رو خیلی دوست دارم اون جهان گردی روانشناسه که به خیلی سرزمین ها سفر کرده و حاصل این سفرها چند کتاب جذاب و خواندنی شده که به فارسی هم ترجمه شدن.

*  اولین خاطره ای که یادتون میاد چه خاطره ایه؟

من گم شده بودم. واسه گردش و تفریح به تهران اومده بودیم. دو سالم بود. کوچه برلن و کوچه مهران دقیق یادم نیس، اون طرف ها گم شدم. یه آدامس فروش پیدایم کرد و منو بغل کرد گذاشت روی دستگاهش و گفت کدوم آدامس رو می خواهی. احساس خوبی داشتم. اون آدامس خوردن مفت و مجانی خیلی بهم مزه داد. با خودم می گفتم خدا کنه پدر و مادرم پیدایشان نشه تا من بیشتر از این آدامس ها بخورم. تصویر اون آدامس ها و همه مهربانی اون مرد که امیدوارم هر جا که هست خوشبخت باشه از ذهنم پاک نمی شه. اما مادرم خیلی ترسیده بود و حال بدی داشت. اون هنوز که هنوزه بعضی وقتا با جیغ و گریه از خواب بیدار می شه و می گوید خواب دیدم تو گم شدی.

*  بهترین هدیه ای که در زندگی تون گرفته اید چی بوده؟

یه دوچرخه بود. بچه بودم و آبله مرغان گرفته بودم. یه روز در همون حال مریضی پدر و مادر و آبجی و برادرم همه با هم اومدن منو بردن روی تراس. چیزی رو که می دیدم باورم نمی شد. یه دوچرخه نارنجی خیلی خوشگل بود. فوق العاده خوشحال شدم.

*  تفریح شما چیه؟

تماشای فیلم با دوستانم و سفر. من خیلی سفرهای داخلی و خارجی رفتم.

*  اهل آشپزی هم هستین؟

آشپزی رو خیلی دوست دارم.

*  چه غذایی رو عالی می پزید؟

تبحرم در پخت استانبولی و خورشت کرفس و خورشت بادمجانه.