مقاله – نقش شورای اسلامی در توسعه ژئوکالچر شهر بندرانزلی- قسمت ۲۳

۲٫نظام تولید جهانی پر سود با چرخه های انحصار کندراتیف،
۳٫نظام اجتماعی دولت های دارای حااکمیت ودولت های لیبرال وهمه اینها با فرهنگ جهانی به هم پیوند می خوردند؛
اما نقطه عزیمت بحث والرشتاین در باب تحول در نظام جهانی،در مقابل ومغایر دیدگاه فوق قرار می گیرد،به این معنی که نظام جهانی در حال حاضر وارد مرحله بحرانی خود شده است. در این باره والرشتاین تاکید می کند که نظام جهانی مانند هر نظام ار گانیک دیگر روند کلی رو به زوالی را طی می کند. والرشتاین بر این اعتقاد است که در نظام روند هایی خطی وجود دارد که آن را به سمت عدم تعادل نهایی هدایت میکنند. نظام سر انجام با بحران روبه رو خواهد شد وبا این بحران نابودی آن رقم می خورد ونظام دیگری جایگزین آن خواهد گردید. این در واقع انطباق پذیری های مستمر نظام است که آن را با مشکلات جدیدی روبه رو می سازد وهر تلاش برای مقابله با هر یک از این مشکلات در پی خود مشکلات جدید تری به همراه خواهد داشت وسر انجام همین پوییهای درونی نظام و نه کنش آگاهانه کار گزار انسانی است که آن را به پایان عمر خود می رساند. (همان)
ابعاد اندیشه فرجام گرایانه والرشتاین در باب نظام جهانی حاکم : والرشتاین بر این باور است که نظام جهانی در حال حاضر وارد مرحله بحرانی خود شده است. از نظر وی نظام جهانی که دچار بحران گذار شده است،احتمالا طی یک و نیم قرن کلا نابود خواهد شد. نظام طی چهار صد سال گذشته در حل مشکلات کوتاه مدت ومیان مدت خود موفق بوده است،اما خود راه حل های آن تغییراتی در زیر ساخت ها ایجاد کرده اند که مانع از توان آن در تعدیل های مداوم می گردد ودرجه آزادی نظام کمتر وکمتر می شود؛
در این زمینه والرشتاین بر این باور است که در میان هلهله هایی که برای کارایی تمدن سرمایه داری سر داده مطی شود، در همه جا نشانه های بی قراری وبدبینی فرهنگی دیده می شود. پس اجماع به تدریج فرو می پاشد و این در وجود جنبش های متعدد ضد نظام انعکاس یافته که نیروی بیشتری می یابند واز کنترل خارج می شوند؛
والرشتاین اعتقاد داد که طغیان فرهنگی جهان گستری که در مقابل فشار های نظام جهانی با نمود های مختلف آن شکل گرفته است،پیامد گسترش بی رحمانه نظام اجتماعی تاریخی ای است که به لحاظ صوری عقلانی تر می شود وبه لحاظ جوهری پیوسته غیر عقلانی تر می گردد و این جنبش ها نمایانگر فریاد های درد از عقلانیتی اند که به نام منطق جهان شمول با جلوه عقلانی ستم می کند. (همان)
– والرشتاین ظهور چه نظامی را بعد از فروپاشی نظام جهانی، پیش بینی می کند؟ والرشتاین پیش از این امیدوار بود که با از هم پاشیدن نظام جهانی سرمایه داری، نظم سوسیالیستی عادلانه ای جایگزین آن شود. ما در گذار جهانی وتاریخی از سرمایه داری به سوسیالیسم، به سر می بریم. بی تردید ۱۰۰ تا ۱۵۰ سال طول می کشد تا این گذار کامل شود. به اعتقاد والرشتاین، سومین نوع نظام جهانی ممکن در کنار امپراتوری واقتصاد جهانی، یک حکومت جهانی سوسیالیستی است که در آن سطح بالای تولید حفظ می شود ولی در نظام توزیع، دگرگونی صورت می گیرد و این مستلزم ادغام سطوح تصمیم گیری اقتصادی وسیاسی است؛
والرشتاین اعتقاد دارد که در نظام سوسیالیستی،عقلانیتی جوهری که به شکل جمعی حاصل شده است عمل می کند تا منابع به شکل بهینه مورد استفاده قرار گیرند وتوزیع شوند. والرشتاین تاکید می کند که این تغییر نمی تواند در سطح دولت های منفرد باشد، یعنی با سوسیالیستی شدن دولت ها امکان نیل به نظام جهانی سوسیالیستی وجود ندارد. ضمن آنکه حتی در تحولات در سطح نظام نیز نمی توان از جزئیات مطمئن بود.ممکن است در دوره هایی نشانه های باز گشت سر مایه داری واحیای آن دیده شود وسر انجام اینکه این نتیجه اجتناب نا پذیر است. (همان)
-پیش بینی پیامد پایان یافتن نظام جهانی از دیدگاه والرشتاین : والرشتاین درنوشته های متاخر خود برآن است که به پایان رسیدن این نظام فی نفسه نه خوب است ونه بد و همه چیز بستگی به این دارد که چه چیزی به جای آن ساخته شود. با توجه به نگاه ساختار گرایانه والرشتاین که تقریبا همراه با نفی کار گزاری است،شاید انتظار برود که در اینجا نیز او نقش کنش گری را نفی کند. اما به نظر می رسد که او نیز مانند بسیاری از نظریه پردازان نظام محور در نقاط عطف تحول نظام که از فشار های ساختاری کاسته می شود،جایی برای کار گزاری قائل است. به اعتقاد والرشتاین در واقع دوران گذار،دوران عدم قطعیت ودوران فرصت است. در مواقع غیر بحرانی،فرصت با توجه به فشار های ساختاری بسیار محدود است وگزینه های موجود محدودند،اما در دوران گذار جایی برای استفاده از فرصت باز می شود. (همان)
– ارز یابی نظام جهانی : نظریه نظام جهانی به کلان ترین سطح ممکن تحلیلی توجه دارد بنابراین، دارای نقاط ضعف وقوتی است.
۲-۲۵-نقاط قوت
از نقاط قوت نظریه نظام جهانی آن است که این نظریه از میان همه نظریه های روابط بین الملل توانسته به شکلی مشخص به موجودیت نظام بین الملل بر مبنای نقش کار کردی آن در اقتصاد جهانی بپردازد. مسلم است که چنین وجهی،تمایز و برتری اصلی آن در روابط بین الملل محسوب می شود. نظریه نظام جهانی بر خلاف نظریه های ساختاری مانند نظریه نو واقع گرایی می تواند به ما بگویدکه چرا نظام دولتی چنان است که هست.در مجموع می توان گفت که نگاه تاریخی والرشتاین نیز کم وبیش چگونگی شکل گیری این نظام را توضیح می دهد. توجه نظریه نظام جهانی به امکانات تحول نظام جهانی ونظام دولتی نیز از ابعاد مثبت نظریه است. نظام جهانی سر مایه داری نهایتا یک نظام تاریخی است و مانند هر نظام دیگری زوال خود را دارد،پس امکان تغییر نظام وجود دارد. اما در مقابل،امکان تغییر جدی در نظام موجود به معنای عادلانه تر شدن آن بسیار اندک است. (همان)
۲-۲۶-نقاط ضعف
مهمترین نقد بر والرشتاین، ازطرف هابدن صورت گرفته است. هابدن بر این اعتقاد است که تاکید بیش از حد بر اهمیت پوییهای اقتصادی می تواند ما را از توجه به پوییهای سیاسی نظام غافل سازد. همچنین گفته می شود که والرشتاین در بحث راجع به عملکرد نظام بین دولتی چندان از برداشت های واقع گرایانه فراتر نمی رود. او نیز گاه از موازنه قدرت سخن می گوید،گاه بر قواعد نظام تاکید دارد ونیز از نقش هژمون در نظام می گوید. (همان)
– ابعاد دیگر نقد بر والرشتاین: والرشتاین از ابعاد مختلف دیگری نیز مورد نقد قرار گرفته است. در این رابطه مارکسیست ها وموضوع نوع رابطه کارگزار وساختار و کارکرد گرایی وغایت انگاری موجود در نظریه نظام جهانی، مورد نقد قرارگرفته است. (همان)
– نقد مارکسیتها بر نظریه نظام جهانی : مار کسیست ها او را به دلیل تعریف غیر مارکسیستی اش از سرمایه داری مورد نقد قرار می دهند. مارکسیست ها بر این اعتقاد و بر این امر تاکید دارند که سر مایه داری بر اساس فرایند تولید وتخصیص ارزش کار تعریف می شود وتضاد های را باید در سطح شیوه تولید جستجو کرد. حال آنکه همان گونه که گفته شد، تاکید والرشتاین بر بازار ومبادله است ونه شیوه تولید، ودر نتیجه وجود برده داری را نیز مغایر سرمایه داری نمی بیند. (همان)
-نقد در باب رابطه کار گزار وساختار: نقد در پیرامون رابطه کار گزار و ساختار بیش از همه از سوی الکساندر ونت از نظریه پردالزان سازه انگاری بر والرشتاین وارد شده است. در مورد رابطه ساختار وکار گزار گفته می شود که او عملا جایی برای کار گزاری در نظام باقی نمی گذارد. دولت ها محصول نظام اند ودر نتیجه نمی توانند برای تغییر آن کاری از پیش ببرند. دولت ها اسیر فشار های ساختاری اند که راه گریزی از آنها نیست. او فقط در برخی از شرایط خاص قائل به این است که دولت ها می توانند با استفاده از فرصت های ساختاری، جایگاه خود را از پیرامون نظام به شبه پیرامون منتقل سازند؛
سایر کارگزاران نیز به همین ترتیب وجه کارگزاری خاص وبارزی ندارند. والرشتاین به کنشگران غیر دولتی به ویژه جنبش های اجتماعی نیز توجه دارد،اما عملا جز در دوران گذار وبحران کاری از آنها بر نمی آید. به علاوه او در این مورد صراحت دارد که مخالفت سازمان یافته به خودی خود،محصول نظام است و از بطن آن زاده شده است، بنابراین،بخشی از همان توسعه خطی ساختار های نظام تلقی می شود. این جبرگرایی او و عدم توجه اولبه رابطه متقابل وقوام متقابل کار گزار وساختار مورد نقد بسیاری از جمله الکساندر ونت بوده است. (همان)
-نقد پیرامون کارکرد گرایی وغایت انگاری: نقد پیرامون کارکرد گرایی وغایت انگاری موجود در نظریه نظام جهانی والرشتاین،بیش از همه از سوی هابدن صورت گرفته است.کار کرد گرایی وحتی نوعی غایت انگاری مستتر در نظریه والرشتاین مورد نقد است.تحلیل های او چنان است که گویی هر نهاد،پدیده، واقعه، رویداد وتنها برای این بوده که در خدمت نظام است و نیاز نظام به آن وجود داشته است. گفته می شود که این منطق نا گزیر است،زیرا گذشته از وضعیت فعلی استنتاج می شود. در واقع نگاه او به تاریخ بر اساس حال است وبه بیانی در دام تبدیل گذشته به استعاره ای از حال می افتد. در نتیجه چنان است که گویی نظام جهانی موجود تنها وجه امکان پذیر موجود بوده است. (همان)
– نتیجه نهایی: همان گونه که دیده شد آثار اولیه والرشتاین تاکید زیادی بر ابعاد اقتصادی دارند از آن جا که وی سال های نخست زندگی اش یک نئومارکسیست تمام بود؛ در حالیکه رفته رفته اندیشه های وی از قالب افکار مارکسیستی بیرون آمده و به سمت اهمیت دادن به ابعاد سیاسی- فرهنگی پدیده ها می رود و همان طور که در اثر اخیرتر او دیدیم، ترجیح میدهد بر خلاف رهیافت مارکسیستی پیشین خود، به جای آن که زیربنا را “اقتصاد” بداند، “ژئوکالچر و فرهنگ جهانی” را زیر بنا تلقی کند و نه تنها اقتصاد را تاثیر گذار بر تمام جنبه های زندگی و اجتماعات نداند بلکه بالعکس، فرهنگ را بر سایر ابعاد جامعه از جمله اقتصاد موثر بداند.
۲-۲۷-تعریف شورا
بنابر قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، شورا یکی از ارکان نظام می‌باشد و یکی از ویژگی‌های خاص شهرداری‌ها، حضور شورای شهر با این امکانات در کنار شهرداری‌ها است.تاکید قانون به شکلی است که از آن اجبار به وجود شورای شهر را می توان یافت.هر چند .وزارت کشور در زمانی که شورای شهر وجود ندارد به قائم مقامی از آن مسئولیت دار وظایف است ولی بنابر تاکیدات و فهم از اصل ۱۰۳ قانون اساسی، ماده ۴۱ و دستور ماده ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ همان قانون، نوعی مخالفت با دائمی بودن قائم مقامی وزارت کشور را می توان یافت.
۲-۲۸-تاریخچه درآمد شوراها و حقوق شهروندی
پیشینه قانون شوراها ، یا به تعبیر آغازین خود انجمن های بلدیه ، به تشکیل نخستین نهاد قانون گذاری (مجلس شورای ملی) می رسد. به عبارت دیگر یکی از نخستین قوانین مصوب مجلس شورای ملی ، قانون بلدیه است که در سال ۱۳۲۵ قمری برابر با ۱۲۸۶ خورشیدی به تصویب رسید و به این ترتیب یکی از آرمان های بزرگ انقلاب مشروطه جامه عمل پوشید. بهره مندی شهروندان از حق انتخاب کردن و حق انتخاب شدن از جمله در زمینه مدیریّت و اداره شهرها در زمره حقوق سیاسی قرار می‌گیرد از همین رو نخستین مقطع تاریخی بررسی قانون شوراها ، باید زمانی باشد که برای اوّلین بار حقوق سیاسی مردم ایران به رسمیّت شناخته شد . این زمان، سالهای آغازین دهه هشتاد صده دوازدهم هجری خورشیدی است که انقلاب مشروطیّت به ثمر نشست و مجلس شورای ملی به قانون گذاری پرداخت. در طول بیش از ۹۵ سال از تصویب اولین قانون انجمن های بلدیه در کشور ما ، تشکیل شوراهای شهر و روستا با فرازها و فرودهای فراوانی مواجه بوده است که بخشی از آن در پی می آید .
۲-۲۹-انقلاب اسلامی و شوراها
تشکیل شوراها به عنوان یکی از برنامه های اصلی انقلاب اسلامی در دوران مبارزه از سوی امام خمینی رهبر کبیر انقلاب عنوان گشت و این موضوع به یکی از خواست های مردم در طول دوران مبارزه تبدیل گردید. با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل اولین مجلس خبرگان برای تدوین قانون اساسی و با تلاش پیگیر و مجدانه حضرت آیت الله طالقانی اصل ششم ، هفتم و اصول یکصدم الی یکصد و ششم قانون اساسی موضوع شوراهای اسلامی به عنوان یکی از ارکان نظام جمهوری اسلامی ایران مطرح و تثبیت گردید. در همان حال روزهای آغازین انقلاب اسلامی و پیرو یک مصوبه از سوی شورای انقلاب و با تلاش جهاد سازندگی شوراهای اسلامی روستا و شوراهای اسلامی کار تشکیل گردید. اما این شوراها به دلیل بحران های روزهای آغازین انقلاب و عدم وجود قانون مناسب متوقف ماند. . اولین قانون شوراهای اسلامی کشور در سال ۱۳۶۱ از تصویب مجلس شورای اسلامی گذشت. پس از آن این قانون در ۵ نوبت دستخوش تغییرات و اصلاحاتی گردید و نهایتاً آخرین اصلاح آن در پنجمین دوره مجلس شورای اسلامی در سال ۱۳۷۵ انجام شد.
کتاب “سیاست و فرهنگ در نظام متحول جهانی (ژئوپلتیک و ژئوکالچر)” شامل سلسله مقالاتی است که والرشتاین در فاصله ی سال های ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۶ نوشته و منعکس کننده ی دیدگاه های نویسنده درباره ی رویدادهای این دوره است. وی بر این باور است که فرو افتادن پرده ی آهنین و فرایند پروسترویکا موید تحلیل های بنیادی و اثبات کننده ی این مدعاست که زوال تسلط آمریکا در نظام جهانی متغیر اصلی برای تبیین تحولات به حساب می آید. والرشتاین همچنین معتقد است که فروپاشی امپراتوری کمونیستی و وحدت اروپا بدون توجه به زوال تسلط آمریکا، به عنوان یک مرحله حیاتی در آهنگ چرخه ی اقتصاد جهانی سرمایه داری، غیر قابل درک است. در بخشی از تحلیل های این کتاب به چالشی اشاره می شود که در حال پدید آمدن در برابر “ژئوکالچر” مسلط است: ” ژئوکالچر” یکی از اصطلاحات ابداعی والرشتاین است که مراد از آن چهارچوب فرهنگی نظام جهانی است.
۲-۳۰-بررسی ابعاد فرهنگی نظریه جهانی شدن والرشتاین
والرشتاین در یکی از جدیدترین آثارش درباره ی جهانی شدن (سیاست و فرهنگ در نظام متحول جهانی) بحران عصر جهانی شدن را در نظام جهانی نوین، کشمکش میان هویت های ملی و جهانی می داند که به نوعی منعکس کننده ی کشمکش های سنتی تر در حوزه های سیاست و فلسفه می باشند، نظیر کشمکش میان ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم و کشمکش میان عام بودن و خاص بودن که زائیده ی رشد تمدن بورژوازی و پیدایش اقتصاد جهانی کاپیتالیستی اند (Clark، ۱۹۹۷).
سال ۱۹۸۹، سال فروپاشی مارکسیسم- لنینیسم به عنوان شیوه ی حکومتی، نظام ایدئولوژیک و قطب جاذبه ی سیاسی بود که به راستی واقعه ی بزرگی به شمار می آمد. این سال در واقع، تنها خبر از مرگ لنینیسم نمی دهد، بلکه گویای از میان رفتن هر دو قطب تعارض بزرگ ایدئولوژیکی قرن بیستم است، یعنی مرگ اندیشه ی جوامع آرمانی که لیبرالیسم ویلسونی و لنینیسم نوید دهنده ی آن بودند. بسیاری از مفسران سال ۱۹۸۹ را سرآغاز دوران صلح امریکایی تلقی کرده اند، اما نظری که در کتاب اخیر والرشتاین (ژئوپلتیک و ژئوکالچر) مطرح می شود کاملا عکس آن است؛ به طوری که سال ۱۹۸۹ پایان صلح امریکایی و همچنین پایان جنگ سرد است. یکی از ساختارهای بنیادی اقتصاد جهانی سرمایه داری ظهور و سقوط چرخه ای تسلط ها در نظام جهانی است که شامل رقابت های بریتانیا، آلمان، ایالت متحده و حتی فرانسه با هم می شد. پی آمد های ژئوپلتیکی این امر بسیار عمیق و فوری بود. اروپا از موقعیتی که در آن اراده ی سیاسی بریتانیا حکم فرما بود به موقعیتی گذار کرد که ویژگی هایی چون احیای موازنه ی قوا، رقابت حاد بین قدرت های بزرگ و تغییرات ناپایدار در اتحادها داشت. البته اگر دوره ی مبارزه امریکا با آلمان را در طول قرن بیستم با آخرین دور مبارزه بریتانیا با فرانسه در قرن هجدهم مقایسه کنیم تشابه ژئوپلتیکی و تفاوت ژئوکالچری جالبی را مشاهده می کنیم. هر سه نبرد برای کسب تسلط بر تاریخ نظام نوین جهانی بین قدرت های دریایی و زمینی رخ داد و جالب اینکه در هر سه قدرت های دریایی پیروز شدند، اما آن ها به کمک نیروهای زمینی قدرتی قاره ای نیازمند بودند. اما در اینجاست که اختلاف ژئوکالچری رخ می نماید. فرانسه در ۱۷۸۹ انقلاب را تجربه کرد و همین امر به این کشور در آخرین دور مبارزه اش با بریتانیا کمک ژئوپلتیکی در خور توجهی کرد. هنگامی که نیروهای فرانسوی از مرزهای کشورهای اروپایی عبور می کردند، حداقل در سال های نخست به صورت پیشگامان پیروزمند آرمانی جهان شمول پدیدار شدند. آنها تجسم انقلاب علیه رژیم کهن به شمار می آمدند. همچنین می توان گفت واقعیت ژئوپلتیکی به گونه ای بود که در ۱۹۱۷ (و تا ۱۹۴۵) آلمان از لحاظ ژئوپلتیکی دشمن اصلی ایالات متحده باقی ماند و در ۱۹۱۷ (و تا ۱۹۴۵) ایالات متحده به حمایت ارتش روسیه برای پیروزی در جنگ سی ساله اش با آلمان نیاز داشت. در قسمتی از کتاب بحث درباره ی مسیر احتمالی صف بندی های جدید ژئوپلتیکی جهان در گسترش اقتصاد جهانی نیمه ی اول قرن بیست و یکم مطرح می گردد. به نوعی کل بحث درباره ی مسیر تحولات دوره ی تسلط امریکا صرفا با آهنگ نظام نوین جهانی سرمایه داری، مرتبط است.
می توان گفت پی آمد اصلی انقلاب فرانسه به عنوان واقعه ای تاریخی برای اقتصاد جهانی سرمایه داری، بلوغ فرهنگی نظامی ارزشی بود که با انباشت بی پایان سرمایه بیشترین هم خوانی را داشت. وقایع سال های ۱۷۸۹ تا ۱۸۱۵ آگاهی های سیاسی متداول را تغییر داد و تصور طبیعی بودن تغییر را بر ذهنیت عموم تحمیل و انتظار تکامل واقعی مکانسیم های سیاسی نظام را در مردم ایجاد کرد. در پاسخ به این جهان بینی جدید بود که قرن نوزدهم شاهد ظهور سه ایدئولوژی نظام نوین جهانی، یعنی محافه کاری، لیبرالیسم و سوسیالیسم و مقارن با آن، نهدینه شدن شیوه های تبدیل این ایدئولوژی ها به واقعیت تجربی یا به عبارتی علوم اجتماعی تاریخی بود. در مبارزه ی این سه ایدئولوژی با یکدیگر، که در صحنه ی عمل سیاسی اغب منجر به اتحادیه دوتای آن ها علیه سومی می شد، خطوطی که مواضع آن ها را از هم متمایز می ساخت بسیار نامشخص بود.این سه موضع به هیج وجه ثبات نداشتند. آن ها بیش از آن که متصلب باشند رگه هایی از التقاط داشتند و سلیقه هایی را در زمینه ی سرعت و گستره ی تغییرات اجتماعی و نقش دولت در آن مطرح می ساختند. تجزیه تحلیل سیر تکاملی این سه ایدئولوژی آشکار می سازد که پس از ۱۸۴۸ و تا ۱۹۶۸ لیبرالیسم به عنوان جهان بینی غالب نضج یافت. لیبرالیسم دو امتیاز برجسته داشت؛ نخست آن که روند بنیادی نظام را منعکس می ساخت یعنی گسترش بازتولید مشارکت همگانی در جامعه ای نیکو و دوم اینکه لیبرالیسم تنها ایدئولوژی است که تقویت دراز مدت ساختارهای دولت، یعنی پشتیبانی استراتژیک از عملکرد اقتصاد جهانی سرمایه داری را میسر می سازد. لازم به دکر است نقش دولت به عنوان قوی ترین نقشی ست که می توان برای آن متصور شد. (همان منبع)
می توان گفت تحول بزرگ ۱۹۱۷ به این دلیل است که تعارض موجود در اواخر قرن نوزدهم ، در قرن بیستم در قالب امریکانیسم در مقابل لنینیسم قرار گرفت. در واقع، اهداف مربوط به “حق تعیین سرنوشت” و کشورهایی که می بایست مکانی امن برای دموکراسی باشند، به مناطق پیرامونی اقتصاد جهانی ارتباط پیدا می کرد. (انقلاب روسیه در کشوری رخ داد که از دیگر کشورهای صنعتی اروپا عقب افتاده تر بود و در همین حال، پیشرفته ترین کشور غیر مرکز نیز محسوب می شد.) انقلاب ۱۹۶۸ حقانیت لیبرالیسم در همه ی تظاهراتش را به چالش کشید و از همه مهم تر این عقیده را به چالش طلبید که دولت داور عقلانی اراده ی جمعی آگاه است. (همان منبع)
رد ایدئولوژی لیبرالیسم رویداد کم اهمیتی به شمار نمی رفت. این امر در واقع بیانگر قطع رابطه ی بنیادی با مقدمات فکری ای بود که من (والرشتاین) آن را ژئوکالچر اقتصاد جهانی سرمایه داری می خوانم. برخی ژئوکالچر را روبنای این اقتصاد جهانی توصیف می کنند. من ترجیح می دهم آن را زیر بنا بدانم یعنی بخشی که از چشم پنهان تر است و از این رو ارزیابی آن نیز دشوارتر است، اما بخشی است که بدون آن تغذیه ی دیگر بخش ها ممکن نیست. در قیاس با ژئوپلتیک، اصطلاح ژئوکالچر را نه به این خاطر که این اصطلاحی فرامحلی یا فراملی است به کار می گیرم، بلکه بدین خاطر استفاد می کنم که بیانگر چهارچوب فرهنگی ای است که نظام جهانی در محدوده ی آن فعالیت می کند. (همان منبع)
از ۱۹۶۸ (بویژه در دهه ی هشتاد) ژئوکالچر به سه شکل عمده به چالش خواسته شده است که این سه شکل در واقع گونه هایی هستند که مضمونی واحد دارند که عبارت است از رد ادعاهای جهانشمول لیبرالیسم. اولین شکل آن تمرکز جدید بر “فرهنگ” است که در تقابل با تمرکز بر “اقتصاد” یا “سیاست” مطرح می شود. گفتن این که این امر ناشی از سرخوردگی از سودمند بودن ایجاد دگرگونی در جهان با تغیییر اشکال اقتصادی یا سیاسی آن است، اصلی اساسی است. در سراسر ادبیات جدید در باره ی فرهنگ، پیوسته مفهوم “عاملیت” در حکم یک مظمون تکرار شده است. در برابر به اصطلاح فشار های عینی ای که گفته میشود از جانب قلمرو ی سیاسی-اقتصادی وارد می آید، هواداران فرهنگ بر این باورند که وارد ساختن عامل انسانی منبعی برای امید جمعی است. توجه به فرهنگ بیانگر جستجوی راه هایی برای رهایی از نظام موجود است.،جستجوی راه حل هایی جدا از پیروی از نسخه های “کلاسیکی”که به نظر میرسد در گذشته با شکست مواجه شده اند. از این رو فعالیت سیاسی باید پی گرفته شود. (همان منبع)
دومین شیوه ی به چالش خواستن ژئو کالچر خلق مفاهیم نژاد گرایی و جنسیت گرایی است که در واقع انعکاسی از شناسایی دیر هنگام ویژگی بنیادی ژئوکالچر اقتصاد جهانی سرمایه داری است؛ یعنی وجود ذاتی و ضروری جنسیت گرایی و نژاد گرایی در ساختار های آن با وجود ادعا های جهان شمول آن. این شکل از چالش هم با توجه عام به فرهنگ هم پوشی دارد و هم نسبت به آن خاص تر و متمرکز تر است. همچنین جستجوی “هویت” برای عده ای به منزله ی چارچوبی برای اتحاد جهانگیر مبارزه با جهان گرایی با وعده ی نهایی ایجاد ژئو کالچری کاملا جدید است. (همان منبع)
آخرین چالشی که متوجه ژئو کالچر است در مفهوم “علم جدید” نهفته است. من (والرشتاین) در اینجا به پیوند مسائل مربوط به “فرهنگ” و مسائل مربوط به “نژاد گرایی- جنسیت گرایی” تاکید می کنم. دانشمندان علوم طبیعی و ریاضی دانان به زندگی در جهانی دور از “علوم انسانی” و حتی دور از جنبش های ضدنژادگرایی و ضد جنسیت گرایی تمایل نشان می دهند. بنابراین هنگامی که “علم جدید” آن طرف دیوارهای آکادمی علوم کشف شد، به شیوه ای بسیار رمانتیک مورد تفسیر قرار گرفت و بدین ترتیب، قدرت ذاتی خود را در حکم ابزاری تحلیلی از دست داد. علم جدید ضربه ی مهلکی بر بنیادهای علم بیکنی- نیوتونی وارد آورد و بنابراین عنصری بنیادی در چالشی است که پس از ۱۹۶۸ متوجه ژئوکالچر شد. الگوی تکامل نظام جهانی از “شیوه های علمی جدید” تحلیل اخذ شده است. این الگو بدین گونه مطرح می شود که اقتصاد جهانی سرمایه داری از نظامی تاریخی تشکیل شده و بنابراین سرگذشتی تاریخی دارد.
در نهایت می توان گفت نظام جهانی اینک در حال تحول است. دیگر زمان انباشت جزئی و دائم چرخه ها و روندها به سر آمده است. ۱۹۸۹ درها را به روی گذشته بست. اکنون شاید به قلمرو حقیقی عدم قطعیت پاگذاشته ایم. البته نظام جهانی به کارکرد خود ادامه خواهد داد و حتی خوب عمل خواهد کرد، دقیقا به این خاطر نظام جهانی کارکرد خود همانند ۵۰۰ سال گذشته در تلاش برای انباشت بی وقفه ی سرمایه را ادامه خواهد داد که به زودی دیگر قادر نخواهد بود به این نحو عمل کند. سرمایه داری تاریخی مانند همه ی نظام های تاریخی، نه به خاطر شکست هایش بلکه به خاطر موفقیت هایش از میان خواهد رفت. (همان منبع)

این نوشته را هم بخوانید :   فایل دانشگاهی - نقش شورای اسلامی در توسعه ژئوکالچر شهر بندرانزلی- قسمت ۱۰

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است