دانلود پایان نامه

موضوعروه‌های زیست شیمایی افسردگی به کار گرفته می‌شوند.

افسردگی روان شناختی
افسردگی واکنشی15
چند نوع افسردگی روان شناختی وجود دارد. افسردگی واکنشی، اصطلاح رایجی است که به آن نوع افسردگی که در پاسخ به ناامیدی صورت می‌گیرد اطلاق می‌شود. ولی بعضی از نظریه‌پردازان مثل الیس16 (1962) بین غمگینی و افسردگی فرق می‌گذارند. غمگینی انطباقی و سازگارانه است چرا که فرد را تحریک می‌کند تا کار سازنده‌ای را در مورد موقعیت انجام دهد. از طریق دیگر، افسردگی ناسازگارانه است چرا که معمولاً منجر به کناره‌گیری و بی‌تحریکی می‌گردد. طبق نظر الیس، نگرش‌ها و عقاید خود ستیز باعث می‌شود که شخص احساس افسردگی نماید که این حالت درست عکس غمگینی است که در مورد شکست، ناامیدی و طرد رخ می‌دهد. غالبا با این موضع موافق هستیم و عقیده داریم که شناخت‌ها یا مستقیما باعث افسردگی می‌شوند و یا با توانایی فرد در غلبه به افسردگی در تعارض هستند. بک17 و همکارانش دلیل قانع کننده‌ای را ارائه داده‌اند که نشان می‌دهد چه شناخت‌هایی باعث افسردگی بشوند یا نشوند، راهبردهای رفتاری ـ شناختی، گاهی برابر با داروی ضد افسردگی و گاهی بیشتر از آن در درمان افسردگی موثر هستند. (بک،‌هالون، یانگ و بدروسین18 1985) فولر19 (1981) دریافت که در درمان افسردگی ادغام هیپنوتیسم با شیوه‌های باز سازی شناختی حتی گاهی بیشتر از تکنیک‌های شناختی و هیپنوتیسمی‌محض، موثر بوده است.
صرف نظر از جهت گیری نظری فرد، اولین راهبرد در درمان هر نوع افسردگی و یا غمگینی، تحریک درمانجو به کار سازنده است. هم چنین مهم و گاهی ضروری است که به درمانجویان کمک کنیم تا عقاید و نگرش‌های ناسازگارانه و لینک‌های شناختی خود را تغییر دهند. تعدادی از الگوهای فکری مربوط به افسردگی قابل تشخیص هستند. این گونه الگوها براساس این که آیا شامل سرزنش خود و یا نومیدی و یا ترحم به خود می‌شوند یا نه می‌توانند طبقه بندی گردند. (به نقل از گلدن، داود، فرید برگ، ترجمه نریمانی و شافعی مقدم، 1380)
هرکسی پیامدهای منفی زندگی را تجربه می‌کند، ولی همه افسرده نیستند. افسرده‌ها پس از شکست با احتمال بیشتری از غیر افسرده‌ها انتساب درونی یا انتساب درونی، پایدار، و کلی می‌کنند. هر چند گفتن اینکه انتساب‌ها موجب افسردگی می‌شوند اغراق آمیز است. به جای اینکه بگوییم سبک انتسابی موجب افسردگی می‌شود، احتمالا بهتر است بگوییم سبک انتسابی، فرد را در مقابل افسردگی آسیب‌پذیرتر می‌کنند. شاید سوگیری درمانده، از طریق اثر آسیب زای آن بر ناراحتی روانی، تحصیلی، جسمانی و اجتماعی به طوری که فرد را نسبت به افسردگی آسیب‌پذیرتر سازد. (به نقل از جان مارشال ریو؛ مترجم سیدمحمدی، یحیی، 1380)

مدل سلیه از استرس
سلیه استرس را به عنوان حالتی توصیف می‌کند که به وسیله یک سندرم آشکار می‌شود یعنی به وسیله یکسری جریانات و حوادث پشت سر هم آشکار می‌شود و این سندرم را «سندرم سازگاری عمومی» نامید.

افسردگی
یک اختلال خلقی است که با علائمی‌چون غمگینی، ناامیدی، احساس بی‌ارزشی، درماندگی، پوچی عزت نفس پایین، احساس عدم لذت از زندگی و علائمی‌دیگر مشخص است. (به نقل از شیخر، مارتین، ترجمه بلورچی)
افسردگی نوروتیک در حد فاصله میان افسردگی عادی و افسردگی پسیکوتیک قرار دارد. معمولاً همه در خود و دیگران، رفتار یک فرد سالم را در موقعی که فاجعه‌ای برای او رخ داده است مشاهده کرده‌ایم. مثلاً مرگ عزیزی معمولاً سبب گریه، ناراحتی، کم خوابی، احساس بدبینی و بی‌اعتمادی به آینده می‌شود، ولی افسردگی و غم شخص سالم، به تدریج و با مرور زمان و سرگرمی‌های دیگر، کاهش می‌یابد، و زندگی در نظر او دوباره قابل ادامه می‌شود. در حالت شدید افسردگی پسیکونیک علایمی‌مانند توهم، ادراک غیرعادی، احساس شدید، تمایل به انتحار و عقب افتادگی تفکر، مشاهده می‌شود. افسردگی نوروتیک نیز معمولاً زیاده از حد عادی است، ولی از نظر شخصی که مبتلا به آن است غیر عادی محسوب نمی‌گردد، زیرا او خود را مسئول اتفاق ناگواری که برایش رخ داده می‌داند و این خود آزاری بر شدت افسردگی می‌افزاید. آگاهی و قبول اینکه او مقصر ایجاد اتفاق سوء است، شخص نوروتیک را به شدت مضطرب می‌کند و او برای کاسته شدن تشویق خود، دست به خود آزاری و افسردگی طولانی می‌زند. به عبارت دیگر، در این مورد افسردگی، یک احتیاج نوروتیک را برآورده می‌کند. (به نقل از شاملو، سعید، 1381)

سرزنش20 خود
سرزنش خود منجر به احساس بی‌کفایتی، بی‌ارزشی و احساس گناه می‌شود. افرادی که احساس گناه می‌کنند خودشان را به خاطر کار اشتباهی که می‌کنند تحت عناوین چون “بد” و “بی‌ارزش” سرزنش می‌کنند. در واقع ممکن است اشتباهی هم نکرده باشند و این تنها می‌تواند عقیده اشتباه آنها و یا عقیده کس دیگری باشد. کسانی که از احساس بی‌کفایتی رنج می‌برند ممکن است احساس بی ارزشی هم بکنند. این گونه افراد، خودشان را به خاطر اشتباهی که مرتکب می‌شوند و یا به خاطر شکستشان در کاری و یا به خاطر رد شدنشان تحت عناوینی چون بی کفایتی و نالایق سرزنش می‌کنند. در این حالت، این تنها شکست و یا طرد شدن نیست که باعث می‌شود فرد احساس افسردگی کند بلکه فقدان عزت نفس نیز به خاطر سرزنش کردن خود باعث می‌شود که فرد احساس بی‌کفایتی21 و یا بی‌ارزشی کند.

مطلب مشابه :  تحقیق با موضوعreading، not، an، knowledge

نومیدی22
افراد زمانی که فکر می‌کنند درمانده و نومید هستند افسرده می‌شوند.
این گونه عقاید، مثال خوبی است از این که چگونه افکار منفی می‌توانند شبیه به هیپنوتیسم بوده و یا شبیه چیزی باشند که از آن به عنوان خود هیپنوتیزم منفی یاد شد. این فکر که فرد، درمانده و نومید است یک پیشگویی تحقق یابنده23 بسیار قوی به حساب می‌آید. وقتی انسان‌ها فکر کنند که درمانده بوده و هر چیزی نومید کننده است در این صورت طبق باورهایشان عمل می‌نمایند. این گونه افراد با درماندگی عمل نموده و سرانجام افراد از تلاش دست برمی‌دارند و تسلیم می‌شوند. وقتی که این گونه از تلاش دست می‌کشند البته احتمال کمتری وجود دارد که اوضاع آنها بهبود یافته و برای افسردگی آنها، دلایل زیادی وجود دارد.
ترحم به خود24
گر چه وقتی کسی از بدبختی و بیچارگی و یا از فقدانی رنج می‌برد احساس غمگینی کردن، طبیعی و عادی است ولی ترحم به خود چون نهایتاً منجر به افسردگی می‌شود ناسازگارانه به حساب می‌آید. افسردگی نوعی عامل بی حرکتی است که باعث می‌شود فرد به‌سختی موقعیت خود را عوض‌کرده و یا رضایتمندی‌های دیگری پیدا کند.
ترحم به خود معمولاً از «بزرگنمایی» اصطلاحی که توسط بک (1976) بکار رفته یا الیس (1963) آن را تحت عنوان «فاجعه پردازی» درباره درماندگی خود نامیده است، نشأت می‌گیرد. فاجعه پردازی و بزرگ‌نمایی شامل دلمشغولی و اغراق در مورد اهمیت مشکل می‌باشد. افسردگی زمانی رخ می‌دهد که شخص با نومیدی، فقدان و یا طرد طوری برخورد کند که گویی فاجعه است. گر چه این رویدادها در واقع ناخوشایند و نامطلوب هستند ولی افراد، زمانی افسرده می‌شوند که وسعت نظرشان را از دست داده و این گونه رویدادها را فجایعی غیرقابل تحمل و وحشتناک بپندارند. این گونه افراد اغلب در مورد بی عدالتی زندگی، عصبانی و افسرده بوده و خودشان را قربانی حس می‌کنند.
درمانجویانی که از ترحم به خود رنج می‌برند می‌توانند از عباراتی چون «چرا من» و نگرشی مانند «من بیچاره» شناسایی شوند. این گونه افراد بجای پرداختن به کار سازنده برای اصلاح وضعیت خود، به صورت افرادی انفعالی درآمده و غرق دل سوزاندن به خود می‌شوند. (به نقل از گلدن، داود، فرید برگ، ترجمه نریمانی و شافعی مقدم، 1380)
معضل افسردگی واقعاً تا چه حد جدی است؟
پزشکان افسردگی را اختلالی می‌دانند که نظیر هر بیماری دیگر، نیازمند دخالت و درمان است. در خصوص این نکته یک توافق کلی وجود دارد که از نظر عملکرد اجتماعی، افسردگی بالینی در میان تمام وضعیت‌های مزمن، از همه ناتوان کننده‌تر است. افسردگی از نظر عوارض جسمانی متعاقب، برحسب روزهای بستری شدن و آشفتگی جسمانی در مرتبه دوم و پس از بیماری‌های قلبی پیشرفته قرار دارد. افسردگی از بسیاری از اختلالات عمده ارگانیک (عضوی) و مزمن دیگر، ناتوان کننده تر است و هزینه اقتصادی آن برحسب زمان‌های کاری از دست رفته و کاهش کارایی، بسیار شگفت انگیز است. حادترین و بدترین همه آنها بالا بودن میزان خودکشی در میان مبتلایان به افسردگی است. (به نقل از سالماتر، ترجمه خلخالی زاویه، 1382)
افسردگی یکی از رایجترین اختلال‌های عاطفی است، با توجه به رواج فراوان افسردگی و اثرات بسیار توان فرسای آن، کوشش‌های بسیاری برای پی بردن به علل آن صورت گرفته است. اینک چندین رویکرد را در زمینه شناخت اختلالات عاطفی مورد بررسی قرار می‌دهیم.
نظریه‌هایی در زمینه افسردگی
نظریه روانکاوی25
در نظریه‌های روانکاوی، افسردگی به عنوان واکنشی در مقابل فقدان تعبیر شده است، صرف نظر از نوع فقدان26 (مثلا از دست دادن یکی از عزیزان، از دست دادن مقام، از دست دادن حمایت اخلاقی دوستان) شخص افسرده، واکنش شدیدی در برابر آن نشان می‌دهد چون موقعیت کنونی تمام ترس‌ها و احساساتی را که با فقدان خاص دوران کودکی فقدان محبت والدین – همراه بوده‌اند احیاء می‌کند. وقتی به دلایلی، نیاز شخص به محبت و مواظبت در دوران کودکی ارضاء نشده باشد. از دست دادن چیزی در دوران بعدی زندگی سبب می‌شود که شخص به حالت درماندگی27 و افسردگی28 واپس روی29 کند، یعنی به همان دورانی که فقدان اولیه صورت گرفته است. بنابراین بخشی از رفتارهای شخص افسرده نمودار نیاز او به محبت است، یعنی نشانه‌ای است از درماندگی و تمنای محبت و ایمنی. (وایت وات30، 1981) (به نقل از کتاب زمینه روانشناسی، ترجمه براهنی و غیره)
واکنش به فقدان، تحت تأثیر احساسات خشمگینانه شخص نسبت به فرد از دست رفته، صورت پیچیده تری پیدا می‌کند. یکی از فرض‌های اساسی در نظریه‌های روانکاوی این است که افراد مبتلا به افسردگی یاد گرفته‌اند که احساسات خصمانه خود را واپس برانند. چون می‌ترسند کسانی که به حمایتشان نیاز دارند از دست بدهند. در نظریه‌های روانکاوی گفته می‌شود که در یک شخص افسرده، پایین بودن عزت نفس و احساس بی‌ارزشی ناشی از نیازی است شبیه نیازی که کودکان به تأیید والدین دارند. عزت نفس یک کودک خردسال، وابسته تأیید و محبت والدین است در حالی که، به جای رشد، احساس ارزشمندی شخص باید اصولاً از دستاوردها و کارآمدی خود او مایه بگیرد. اما عزت نفس آدمی‌که مستعد افسردگی بیشتر وابسته به منابع بیرونی است. یعنی تأیید و حمایت دیگران، در مواقعی که شخص از این حمایت محروم می‌ماند، دچار حالت افسردگی می‌شود. بنابراین، نظریه‌های روانکاوی درباره افسردگی، بیشتر بر فقدان، وابستگی بیش از حد به تأیید بیرونی، و درونی ساختن خشم تمرکز دارند. به نظر می‌رسد که این نظریه‌ها تبیین قانع کننده‌ای از برخی رفتارهای افراد
افسرده بدست می‌دهند، اما اثبات یا رد این نظریه‌ها کار دشواری است از برخی مطالعات چنین برمی‌آید که احتمالاً از دست دادن یکی از والدین در دوران کودکی در مورد افراد مستعد افسردگی بیش از افراد عادی است. اما از دست دادن والدین (بر اثر مرگ یا جدایی) در شرح حال افرادی نیز دیده می‌شود که دچار هیچگونه مشکل عاطفی نمی‌شود. (به نقل از زمینه روانشناسی، ترجمه براهنی و غیره)
نظریه‌های یادگیری31
نظریه‌های یادگیری درباره افسردگی، بیشتر بر شیوه‌های زندگی فعلی فرد تمرکز دارند تا تجارت گذشته او. دو رویکرد عمده در تحلیل علل افسردگی وجود دارد. یکی از آنها بر تقویت32 تأکید دارد و دیگری عوامل شناختی33 را در مدار توجه قرار می‌دهد. رویکرد تقویت بر این اصل استوار است که افراد به این علت افسرده می‌شوند که محیط اجتماعی آنان کوچکترین تقویت مثبتی فراهم نمی‌آورد. (لوویستون34 و همکاران1980، به نقل از پایان نامه چاپ نشده اکبری، 1375)
بسیاری از رویدادهایی که موجب بروز افسردگی می‌شوند در عین حال امکان تقویت‌های معمولی را کاهش می‌دهند. وقتی افراد افسرده و نافعال می‌شوند همدردی و توجه نزدیکان و دوستان به صورت منبع عمده تقویت برای آنان درمی‌آید. این توجه در آغاز درست همان رفتارهای غیر انطباقی را تقویت می‌کند، اما چون مردم از مصاحبت با کسی که پذیرای شادی نیست زود خسته می‌شود، بنابراین رفتار شخص افسرده نهایتاً باعث بیزاری حتی نزدیکترین کسان می‌گردد و این خود، هم تقویت‌های دریافت او را بیش از پیش کاهش می‌دهد و هم بر انزوای اجتماعی و ناشادکامی‌او می‌افزاید.
رویکرد شناختی
با آغاز انقلاب (شناختی) که از حدود سال‌های 1970 به بعد در اغلب رشته‌ها و مباحث عمده روانشناسی ریشه دوانید نظریه‌های شناختی جای خود را در تبیین مبانی نظری و پژوهشی افسردگی باز کردند. براساس مدل‌های شناختی چنین فرض می‌شود که شناخت افراد افسرده دارای عناصری منفی است که از ساختارها و فرآیندهای شناختی افسردگی را ناشی می‌شود. این دیدگاه بر نظر گاه افراد درباره خود و جهان اطراف خود تأکید دارند، نه به اعمال افراد. بر طبق یکی از نظریه های شناختی، در افراد مستعد افسردگی این نگرش کلی پرورش یافته که خودشان را از یک دیدگاه منفی و انتقاد آمیز بنگرند. (بک، 1976، به نقل از پایان نامه چاپ نشده اکبری، 1375)

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه ارشد دربارهest، à، un، base

تعریف
در روانپزشکی، افسردگی را تغییر خلق در جهت غمگینی می‌دانند. با تغییر خلق و متناسب و هماهنگ با آن، روند و محتوای اندیشه و طرز رفتار و کیفیت واکنش‌ها نیز تغییر یافته، اندوه بار می‌گردند.
افسردگی را شاید بتوان به حالتی توصیف کرد که با تغییر اساسی و اولیه در خلق شروع و با مداومت احساس غم و اندوه به درجات مختلف مشخص می‌گردد. تغییر خلق از علائم ثابت و مقاومی‌است که برای روزها و هفته ها و ماه‌ها و سال ها بطول می‌انجامد. همراه با تغییر خلق، دگرگونی هایی در رفتار، برداشت ها، فکر، کارایی و عملکردهای فیزیولوژیک نیز پیش می‌آید.
در تشخیص بین واکنش طبیعی و افسردگی مرضی کمیت حالت می‌تواند معیار قضاوت باشد. اگر عامل آشکارساز ناکافی و افسردگی عمیق و طولانی باشد می‌توان آن را حالتی نابهنجار دانست. علاوه بر آن شدت افسردگی و کاهش ظرفیت‌های شخص از نظر کیفی مانند معیارهای کمی‌می‌توانند احساس غم را به عنوان تجربه ای طبیعی، از بیماری افسردگی مشخص کند. همراه با تغییر خلق علائمی‌دیگری چون خستگی ولو مختصر، اشتغال خاطر، حالت بدبینی و ناامیدی و غمگینی، کاهش فعالیت و اراده و حتی استعداد و بالاخره احساس عدم اعتماد به نفس و ناچیز شمردن خود و در بعضی موارد احساس


دیدگاهتان را بنویسید